امروز:چندي پيش كه به مناسبتي مشخصات و مباني حكمراني خوب را جستجو ميكردم، به نوشتهاي برخوردم كه تعاريف و ويژگيهاي اقتدارگرايان و حكومتهاي توتاليتر را بررسي ميكرد. بدون آنكه قصد مقايسه داشته باشم ضروري ديدم بدون هيچ توضيحي برخي از آن ويژگيها را در شش بند بياورم، و البته به مواردي كه از ديد خودم مهمتر است بيشتر بپردازم.
اميدوارم موجبات بدبيني خود و ديگران يا تضعيف و تخريب كسي فراهم نيايد.
اول. اقتدارگرايي يا توتاليتاريسم شكل ويژهاي از حكومتهاست كه با حاكميتي يكهتاز كه خود را متولي يك جهانبيني جامع و كامل ميداند ملازم و همراه است. حاكميتي كه فراخوان ابناي بشر به اين جهانبيني را صرفا نه يك وظيفه كه ضرورتي آني براي خود فرض ميكند.
تجويز اين جهانبيني براي ديگران و فراخواندن همتايان خود براي گوش فرادادن و بعد عمل كردن به اين تجويزها البته لذتي وصف ناشدني براي آنكه به اين درد مبتلاست به همراه دارد. هر آنكس كه به غير از اينها معتقد باشد،يا پيرو شيطان و گمراه شده است كه دشمن ناميده ميشود يا در ردهاي پايينتر مرعوب و گول خورده و دستمزد بگير آن دشمن فرضي و موهوم است. به هر حال مقابله با آن دشمن يا برخورد با اين عوامل دشمن مقتضياتي دارد و امكاناتي ميطلبد و هزينههاي گزاف دارد كه در هر حال مردم بايد به خاطر آن هدف تصور شدة عالي يا جهانبيني ترسيم شده همواره بابت آن هزينه پرداخت كنند.
دوم. اقتدارگرايي دشمن بيچون و چراي آدمهاست. اصلا همه را يك شكل و همشكل ميخواهد. براي اين هدف سوداي آن سر ساختن آدمها را دارد و در اين مسير است كه آدمها بايد گذشته را فراموش كنند و آن را آنگونه كه اقتدارگرايان ميخواهند به ياد آورند. همه بايد باور كنند كه در طول ساليان قبل هر آنچه بوده فساد و تباهي و بدبختي بوده و جز اين نبوده و امروز آنچه برايش زندگي و هستي است را ميدهي بهترين است و جز اين نيست چون تشخيص دادهاند كه بهترين است و ماية سعادت و رفاه پس حتما همينطور است. لاجرم چارهاي نداري كه خود را هم آوا كني با بلندگوهايي كه به تعريف و تمجيد از دولت اقتدارگرا مشغولند يا متهم شوي به سنگاندازي و مقاومت در برابر آنچه به نام مردم و به كام تماميتخواهان انجام ميشود.
فراموشي تاريخي بيماري است كه با مداومت در پيچيدن نسخة تحريف گذشته به وقوع ميپيوندد، بايد كه واقعيات گذشته را وابگذاري و ديروز و امروز و حتي فردا را در آينة آنچه برايت به تصوير ميكشند ببيني!
سوم. دولت توتاليتر به دليل ويژگي دوم يعني آنكه چون براي فرديت آدميان حرمت و احترامي قائل نيست، عرصه خصوصي زندگي انسان را نيز به رسميت نميشناسد و بالاتر از آن خود را محق و مكلف ميداند كه بر تمامي لحظات زندگي تكتك انسانها نظارت كند.
دولت اقتدارگرا، خلوت ذهن آدمي را نيز عرصهاي خصوصي به حساب نميآورد و آن را نيز كنكاش و گزينش ميكند تا مبادا آدمي دچار انحراف و انحطاط شود.
چهارم. دولتهاي توتاليتر، بر پاية يك اصل مهم بنا ميشوند: سادهانگاري هر آنچه در جهان ميگذرد. تبيين راهحلهاي ساده براي مسائل پيچيده، و با اين كار هر آنچه در عالم واقع محقق ميشود را انكار ميكنند. كساني كه به اين شيوه مُلكداري ميكنند خود را جام جهاننمايي ميدانند كه براي هر پرسشي پاسخي ساده و موجز در آستين دارند و همه چيز را هميشه ميدانند. ساده انگاري واقعيات موجود و تقليل هر پديده حتي به غايت پيچيده چيزي است كه هميشه در اين گونه دولتها با آن مواجهيم.
هيچ چيز نگران كنندهاي وجود ندارد، چرا كه همه چيز آنقدر ساده و پيش پا افتاده است كه اصلا نيازي به فكر كردن و چاره انديشيدن براي آنها وجود ندارد.
مشكلات بزرگ با راهحلهايي ساده كه اقتدارگرايان ارائه ميكنند به يك چشم بر هم زدني نابود ميشوند و اگر جز اين بيانديشي يا نگران باشي، توكل و اميد نداري. در خوشبيانهترين حالت و در مراحل بعدي يا عامل به وجود آمدن آن مشكل ميدانندت يا گول خورده و مرعوب دشمن زخمي.
پنجم. جامعه مدني در اين نوع از زمامداري محلي از اعراب ندارد. توتاليتاريستها جامعة مدني را به عنوان واسطة دولت و مردم شامل تمامي نهادها و انجمنهايي كه به واقع ستون فقرات جامعهاند از ميان برميدارند تا شهروندان يكه و تنها در مقابل دولت قرار گيرند و اصلا اقتدار چنين دولتهايي فقط به ازاي اضمحلال و نابودي نهادهاي مدني حاصل ميشود.
و آخر: در ادامة سادهانگاري و تقليلگرايي، دولت توتاليتر، ملاك و معيار موفقيتاش را در جذب تودهها ميداند بنابراين فارغ از سنجهها و ارزشهاي متعارف به هر چيز متوسل ميشود تا در كوتاه مدت تودهها را به دنبال خود بكشد، دادن شعارهاي عوامفريبانه و سوار شدن بر موج احساسات و خواستههاي مردم حتي اگر كوچكترين اعتقادي به آنها وجود نداشته باشد يكي از ابزارهاي كاربردي اين گونه دولتها به شمار ميآيد.